عشــــــــــــــــــــــــــــق

زیباترین ساحـــــــــل , ساحل عشق است

قلبی شکسته

اي آشنا مي بيني قلبم شكست

باقيمانده محبت را ازمن گرفتند

دنياي احساسم خرابي دلگيري شد

خانه ي دل را گرفت گرد باد ماتم

بر قلب پر دردم نفس تازه اي ندميد

و فرياد دلم در سكوت آواره شد

گرمي محبتي نبود و پرنده اي كه پرواز كرد

و تن سردم به جاي قفس

مرهم نبود و از دردها بي حس گشتم

غريبي غمي كه مهمان دلم شد

باز سكوت ،باز درد

و من همان غريبي، كه بودم

 

اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری
میره و تنهات می زاره
اگه باور نداری بهش بگو دوسش داری
میره رو دلت پا می زاره
آره می دونم عاشقشی عاشق اون نگاهش
آره می دونم دربه دری تا ببینیش باز دوباره
منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون
عشقمو فریاد زدمو دربه دری شدم نگو
رفتش و تنهام بزاره روی دلم پا بزاره

قلب منو سوزوندو رفت ...
رفتو با دیگری نشست،رفتو با دیگری نشست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:33  توسط ساحل و س(ر)م  | 

عشق ماه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:36  توسط ساحل و س(ر)م  | 

 آشتــــــــي

قهر مكن، ‌اي فرشته روي دلارا

ناز مكن ، اي بفشه موي فريبا

بر دل من ،‌ گر روا بود سخن سخت

از تو پسنديده نيست ،‌ اي گل رعنا

شاخه خشكي به خارزار وجويدم

تا چه كند شعله هاي خشم تو با ما

طعنه و دشنام تلخ ، ‌اينمه شيرين ؟

چهره پر از خشم و قهر ، اينهمه زيبا ؟

ناز تو را مي كشم به ديده منت

سر به رهت مي نهم به عجز و تمنا

از تو ، ‌به يك حرف ناروا نكشم دست

وز سر راه تو دلربا نكشم پا

عاشق زيبائيم اسير محبت

هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا

« از همه باز آمديم و با  تو نشستيم »

تنها ، تنها ، به عشق روي تو تنها !

بوي بهار است و روز عشق و جواني

وقت نشاط است و شور و مستي و غوغا

خنده گل را ببين به چهره گلزار

آتش مي را ببين به دامن مينا

ساقي من ! جام من ! شراب من ! امروز ....

نوبت عشق است و عيش و نوبت صحرا

آه ،‌ چه زيبا از تو جام گرفتن

وز لب گرم تو بوسه هاي گوارا

لب به لب جام و سر به سينه ساقي

آه ، ‌كه جان مي دهد به شاعر شيدا

از تو نشستن بهار را به تماشا

« فردا ،‌فردا » مگو ،‌ كه من نفروشم

عشرت امروز را به حسرت فردا

بس كن ! بس كن ! ز بي وفائي بس كن

بازآ ، ‌بازآ ، به مهرباني ، ‌بازآ !

شايد با اين سرودهاي دلاويز

بار دگر ، ‌در دل تو گرم كنم جا

باشد كز يك نوازش تو ، دل من

گردد امروز چون شكوفه،‌ شكوفا !

                                                                                                                                               فريدون مشيري‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:17  توسط ساحل و س(ر)م  | 

دستهای تو

 

دستهاي تو !!!

 

 دلم مي خواست پنجره اي بودم

 تا بوسيله دستهاي گرم

 و زيباي تو در زمستان سرد

 خاطره ها باز مي شدم .

يا در غروبي دل سوخته دستهاي

لطيف تو بر روي

 صورت شفاف و بي رنگ

 خود احساس مي كردم .

دلم مي خواست پرونده اي بودم

 تا نامه رازهاي خود را

بر پايم مي بستي و براي من

 آرزوي خوشبختي مي

 كردي و يا بر سرم دستي

از روي لطافت و مهرباني

مي كشيدي ، تا دردهاي دل زخمي

 و مجروحــــم را به

فراموشي بسپارم

امّا افسوس ....

من يقين دارم كه برگ ،

 كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد ،

فارغ است از ياد مرگ !

 آدمي هم مثل برگ ، مي تواند زيست بي تشويش مرگ ،

 گر ندارد همچو او آغوش مهر باد را ،

مي تواند يافت لطف :

«هر چه باداباد را »

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:14  توسط ساحل و س(ر)م  | 

يادم آيد تو به من گفتـــــــي :

 

از اين عشــــــــــق حذر كن

 

لحظه اي چند براين آب نظـــــــــر كن

 

آب آئينه عشــــــــــق گـــذران است

 

توكه امروز نگاهت به نگاهـــــــي نگران است

 

باش كه فردا دلت با دگـــــــــــران است

 

تا فراموش كني چندي از اين شهــــــر سفر كن

 

با تو گفتم :

 

حذر از عشــــــــــق ؟

 

ندانم

 

سفر از پيش تو هرگــــــز نتوانم 0000000000000 نتوانم

 

روز اول كه دل به تمناي تو پرزد

 

چون كبوتــر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدي ، من رميدم ، نه گسستم

 

باز گفتم كه :

 

تو صيادي و من آهوي دشتم

 

تا به دام تو افتادم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشــــــــــق ندانم 000000000000. نتوانم

 

اشكــــي از شاخه فروريخت

 

مرغ شب ، ناله ي تلخــــــــي زد و بگريخت

(كوچه ، فريدون مشيري )

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51  توسط ساحل و س(ر)م  | 

بسه واسه خنده هم اگه بود بسه دیگه

می روم خسته و افسرده و زار
.....
سوی منزلگه ويرانه خويش
...........
به خدا می برم از شهر شما
..................
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم تا که در آن نقطه دور
......
شستشويش دهم از رنگ گناه
...........
شستشويش دهم از لکه عشق
..................
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
.....
ز تو ای جلوه اميد محال
...........
می برم زنده بگورش سازم
.................
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد. می رقصد اشک
.....
آه. بگذار که بگريزم من
...........
از تو ای چشمه زرين گناه
..................
شايد آن به که بپرهيزم من
به خدا غنچه شادی بودم
.....
دست عشق آمدو از شاخم چيد
...........
شعله آه شدم. صد افسوس
..................
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
.....
می روم. خنده به لب. خونين دل
...........
می روم از دل من دست بدار
....................
ای اميد عبث بی حاصل

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 17:46  توسط ساحل و س(ر)م  | 

برای تو

وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم

 چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.


از وقتی آخرین نگاهت را در ذهنم آرشیو کردم ،

 قلبم آلارم دلتنگی می دهد.


بعد از درد و دل کردن برای سیگار، او هم آتش گرفت و دود گریست
.

 
اشکهای آسمان در برابر اشکهای من حرفی برای گفتن نداشتند
.


امروز حتی سایه ام هم از من فرار کرد، امروز اینجا بارانی بود
.


من با رویایت زندگی می کنم و رویا با من مدارا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:26  توسط ساحل و س(ر)م  | 

بازی با دل


شبي غمگين شبي باراني و سرد
                                                          مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
                                                      مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست
                                                      که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
                                                         اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:54  توسط ساحل و س(ر)م  | 

نیمه شعبان

 

نیمه شعبان مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 11:57  توسط ساحل و س(ر)م 

تف بر این روزگار

چرا باید سهم من و تو از بودن با

هم به همان اندازه باشد


که ماه و خورشید باهمند !!


به اندازه ی همان ثانیه های کوتاهی که خورشید ،


ماه را در افق بی کران ، به اندازه ی چشم

 بر هم زدنی می بیند و بس !!

 
و این چه روزگار غریبی ست


که خورشید زمانه اجازه ی دیدن ماه را ندارد و


من اجازه ی دیدن تو را . 


تف بر این روزگار


تف بر این روزگار غریب .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط ساحل و س(ر)م  | 

او دیر کرده است

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است
 
 خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است 
 
 گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است..
 
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است
 
 گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است
 
در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
 
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است..
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:59  توسط ساحل و س(ر)م  | 

تو نیلوفر من مرداب

 
توای نیلوفری که
گل مرداب هستی
برای دیدن من
چرا بی تاب هستی؟!
 
من دریا چه هستم؟
پراز موج وتلاطم
که گاهی چندکشتی
درونم میشود گم
 
توحساسی ظریفی
نداری تاب دریا
پرازشوری وتلخی است
دل پرآب دریا
 
چگونه می توانی 
 
بگویی بدبه مرداب؟!
همین که زیرپایت
شده چون فرشی ازآب
 
توبی مرداب یعنی:
گلی مصنوعی وسرد
بدون روح واحساس
وحتی چکه ای درد
 
تو می دانستی ای کاش
 
که این مرداب دریاست
واوهم گوشه ای از
دل گسترده ماست
 
( ناصر کشاورز )
 
 
  Nubia_group - sent by SantiaNubia_group - sent by Santia
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:55  توسط ساحل و س(ر)م  | 

دیگه چی؟

 


فرسنگها را يكي پس از ديگري سپري كن

 تا به جاده اي برسي كه نور حقيقت آن جاده،

تو را به آن سوي سرزمين عشق و جاودانگي برساند

 آنگاه است كه به آرامشي اَبدي خواهي رسيد

 

من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام
پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام
آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز
روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام

 
 چه دردي‌ ست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي آرام نشستن
 
به رسم دوستي دستي فشردن ولي با هر سخن قلبي شکستن
 
 براي ديگران چون کوه بودن ولي در چشم خود آرام شکستن
 
 چه دردي است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:11  توسط ساحل و س(ر)م  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط ساحل و س(ر)م 

زندگی,عشق

زندگی پستی داره

   زندگی بلندی داره                  

پستی آن دوری از عشق است               

   وبلندی آن رسیدن به عشق

 انسانی که نه در پستی و نه دربلندی باشد

زندگِِِِِِِِِِِِی نمی کند

زندگی چرخش دستی است که از تو قف آن چیزی می ماند به نام عشق!!!

اگر در چهار راه زندگی سر گردان شدی

راهی را برو که نه تابلو داشته باشد

نه کسی در آن باشد که تو را گمراه کند

نه ماشینی که دود آن تورا راهی کند

نه نفسی باشد که با تو هم نفس باشد

ونه عشقی باشد که عشق خود را فراموش کنی

برگرد به راه اولت......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 16:36  توسط ساحل و س(ر)م  | 

خاموشی من ،سرایش من است.

 

سکوتم سرایش است و گرسنگی ام ،سیری،در تشنه کامی ام آب گوارا و

 

 د رهوشیاری ام ،مد هوشی است.

 

در سوزش فراقم ،جشن وصال است ودر غربت و تنهایی ام ،دیدار یار،

 

باطنم پیدا و ظاهرم نا پیدا است

 

چه بسا از درد، دلم شکوه سر می داد در حالی که قلبم به این درد می نازید

 

 و چه بسیار می گریستم در حالی که دهانم به خنده گشوده بود.

 

 

 بارها به دیدار دوستی امید می بستم که در کنارم بود و چیزی را می طلبید م

 

که از سر   بیم وشب بی مهتاب رشته ی آرزوهایم را برگستره ی رویاهایم

 

 می پراکن در حالی که سپیده دمان آنرا گرد هم  می آورد در

 

آئینه یادم،بر پیکر خویش نگاهی

 

 افکندم و آنرا روحی از هم گسسته یافتم که فکر و اندیشه آن

را به هم پیوند می دهد . پس آفرینش و زندگی برای من است.ونیز مرگ و

 

 خاک گور ودر نهایت،حشرونشرو چراکه زنده نمی بودم؛مرگی نداشتم

 

 واگرخواهش نفس نبود،خاک گور مرا نمی جست به رستاخیزو چون

 

 از نفس پرسیدم :  این روزگار که سفره ی آرزوهایمان رادر هم می پیچد،چیست؟

 

پاسخم داد: من خــــــــــــــــــــــــــــــــود روزگـــــــــــــــــــارم

 

 

 

                         

.

ای نفس

 

 زندگی چیزی جز یک شب تاریک نیست که چون پرده ی ظلمت خویش را

 

فرو افکند با تیغ سپیده دمان،

 

     در هم می درد،حال آنکه سپیده دم ماندگار است و تشنه کامی قلبم خودد لیلی

 

 بر وجود   سلسبیل است،در سبوی مرگ مهربان.

 

 

                                                (جبران خلیل جبران)

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 23:8  توسط ساحل و س(ر)م  | 

کار عشق

 

و اكنون با تو بگويم كه كار با عشق چيست؟

                                      
كار با عشق آن است كه پارچه اي را ببافي بدين اميد
كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد. كار با عشق آن است
 كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني بدين اميد
 كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد. كار با عشق آن است
كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آنرا با لذت درو كني
 چنانكه گويي معشوق تو آنرا تناول خواهد كرد و بالاخره
 كار با عشق آن است كه هرچيز را با نفس خويش جان دهي
و بداني كه پاكان و قديسان عالم به تو مي نگرند.
                                                «جبران خليل جبران»
 
                           
                             نه زبانم برای تعریف تو توانایی دارد
نه چشمهايم توان براي ديدنت دارد
نه دستهايم براي لمس کردنت تاب دارد
نه بازوهايم براي به آغوش کشيدنت دراز ميشود .
و نه عمري باقي ميماند تا تو را باز پيدايت کنم !
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:18  توسط ساحل و س(ر)م  | 

رویایی شاید بیش نباشد میمانم

اي دوست من ، من آن نيستم که مي نمايم. نمود پيراهني که به تن دارم - پيراهني بافته ز جان که مرا از پرسش هاي تو و تو را از فراموشي من در امان ميدارد
آن « من » ي که در من است، اي دوست ،در خانه خاموشي ساکن است و تا ابد همان جا مي ماند ، نا شناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور کني و هر چه مي کنم بپذيري - زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو و کارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي که تو ميگويي « باد به مشرق مي وزد ، » من مي گويم آري به مشرق مي وزد، زيرا نمي خواهم تو بداني که انديشه من در بند باد نيست ، بلکه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي، من هم نمي خواهم که تو در يابي. مي خواهم در دريا تنها باشم
دوست من ، وقتي که نزد تو روز است، نزد من شب است. با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر ق بر فراز تپه ها سخن مي گويم ، و از سايه بنفشي که دزدانه از دره مي گذرد زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني - و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنويمي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم - حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاک بي گذر مرا آواز مي دهي « همراه من ، رفيق من» و من در پاسخ تو را آواز مي دهم « رفيق من ، همراه من» - زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد. و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم که بخواهم تو به آنجا بيايي. مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي زيبايي و درستي مهر مي ورزي، و من از براي خاطر تو مي گويم که مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دل خودم به مهر تو مي خندم. گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني . مي خواهم تنها بخندم
دوست من، تو خوب و هشيار و دانا هستي؛ يا نه، تو عين کمالي - و من هم با تو از روي دانايي و هشياري سخن مي گويم. گر چه من ديوانه ام. ولي ديوانگي ام را مي پوشانم. مي خواهم تنها ديوانه باشم
دوست من، تو دوست من نيستي ، ولي من چه گونه اين را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نيست ، گر چه با هم راه مي رويم ، دست در دست
نويسنده : جبران خلیل

 

تو زیبا  و نوشکفته ای  چون گل

اما من ........

حال  چه  میگویی  بازم بمانم ؟

ولی  میدانم  پشیمان خواهی شد

 میمانم  که بدانی  دل شکستن  کار  من نیست

از صذاقت و رک گویی  تو  بی نهایت ممنون

صداقتت بود که

دلمو برد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:53  توسط ساحل و س(ر)م  | 

چند مطلب پند آموز و عاشقانه

 
 
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه
 
اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه
 
و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينكه منتظر بمونه
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ 
 
 
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم
 
 چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون
 
 رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه
 
 قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر
 
 از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .
 
 يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت
 
چون زندگيش رو ازش ميگيريم
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
 
 روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست
 
توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان ,
 
 کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي
 
 زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
 
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 
 
هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما مشتاقت
 
 را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با دستهايت سهم خودت
 
را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند پلکاني شوند
 
 و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 16:11  توسط ساحل و س(ر)م  | 

اشک

خواستم برای از دست رفتنت قطره ای اشک بریزم

 

                 ولی افسوس

 

تمام اشک هایم را برای به دست آوردنت ریخته بودم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:50  توسط ساحل و س(ر)م  | 

                          تقدیم به دل شکسته گان

 

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود  دل من سخت شکست

 

وچه زشت به من و سادگیم خندیدی

 

به من و قلبی پاک که پر از یاد تو بود

 

وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت:تا ابد مال تو بود

 

تو برو  برو تا راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم.............

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:33  توسط ساحل و س(ر)م  | 

نگاه........

 

دوست دارم همچون شمعی در نگاهت آب گردم

 

 

در سکون شانه هایت تا قیامت خواب گردم

 

باز مهتاب بتابی بر شب تاریک وسردم

 

بانفسهایت دوباره تا سحر بی تاب گردم

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:33  توسط ساحل و س(ر)م  | 

 

 

عشق کهنه

 

دل ما دلواپست بود

 

اما تو نگاه نکردی...

 

من چی گفتم که تو این طور

 

به ما اعتنا نکردی!

 

کوله بار غم به دوشم

 

تو چرا صدا نکردی ؟

 

خار حسرت توی چشمام

 

تو به ما نگاه نکردی...

 

بار رنجی توی دستم

 

تو غمی دوا نکردی

 

عشق کهنه توی سینم

 

تو چرا وفا نکردی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:46  توسط ساحل و س(ر)م  | 

 

ای صاحب صداقت چشمان بی گناه                  

 

                                                      ای کاش می گذشتم از اولین نگا ه

 

دیدم تورا داغ دلم باز شد

 

لعنت به توزما نه چرا

 

((آه،آه،آه))

 

عشق چه ساده شروع شد          پایان عشق ساده ولی نیست هیچ گاه

 

بعد از تو ای ستاره ی دنباله دار

 

((آه))

 

نفرین به کجا ستادگی این شب سیاه

 

آواره تر زباد شدم بعد از رفتنت

 

                                                     این شعرهای زخمی تاول زده گواه

 

مجرم منم ،قبول ولی آخر ای عزیز

 

                                                  کوه جز تو آدمی که نکردست اشتباه

 

                    هرچه می کشم از عشق می کشم

 

                   جز عاشقی برای مجازات من مخواه  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:28  توسط ساحل و س(ر)م  | 

 زهي خجسته زماني که يار بازآيد


به کام غمزدگان غمگسار بازآيد


به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم


بدان اميد که آن شهسوار بازآيد


اگر نه در خم چوگان او رود سر من


ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد


مقيم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد


بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد


دلي که با سر زلفين او قراري داد


گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد


چه جورها که کشيدند بلبلان از دي


به بوي آن که دگر نوبهار بازآيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآيد
»»»»
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:37  توسط ساحل و س(ر)م  | 

گل عشق

آنکه در تنهاترین تنهایم

تنهای تنهایم گذاشت ..کاش در تنها ترین تنهایت تنهای تنهایت گذارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:26  توسط ساحل و س(ر)م  | 

دوباره

دوباره باز یک هیچ کس دوباره باز یک بی کس دوباره باز یک عاشق دوباره

 

باز یک معشوق دوباره باز یک قصه یک قصه ی واقعی تو خیالت بمونه که این

 

یک رؤیا نیست دوباره باز یک عاشق دوباره باز یک گیتار که داره باز میزنه با

 

 کمون چه و تار دوباره باز یک خسته با یک دل شکسته دنبال اون می گرده

 

دنبال یک عشق کهنه دوباره باز یک کوچه یک کوچه ی عاشقی که معشوق

 

ش گم شده تو کوچه قدیمی دوباره باز یک عاشق در جستجوی معشوق دوباره

 

باز ندیدن و دلتنگی های معشوق دوبار باز گشتن و اما اونو ندیدن تو کوچه های

 

 

شب سایه دیو و دیدن دوباره باز یک جنگ و دوباره باز یک مردی تو کوچه

 

های سنگی با آدمای رنگی دوباره هیچ کس شدن دوباره بی کس شدن به

 

خاطر معشوق دوباره در به در شدن دوباره زخم خوردن از کینه دشمنان به خاطر

 

عشقش که نباشه یک گناه برای حفظ اون عشق پاک عاشق دوباره رفت تو

 

خاک حالا دیگه معشوق نداره اونو به یاد این رسم این زمونه است چه بی وفا

 

 ست چه بی وفا ست حالا من به یاد اون عاشق تنها هی می زنم گیتار

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:18  توسط ساحل و س(ر)م  | 

زندگی،،،،

زندگی چقدر قشنگه با تو حتی تو بیابون
با تو بودن چه قشنگه اونم حتی زیر بارون
من وتو منواین دستای لرزون تو واون نگاه معصوم
زیر بارون تو زیارتکده ی عشق با دوتا نگاه افسون
یه نگاه روی زمین ویه نگاه خیره به جاده
یه دل پر اضطراب ویه نگاه منتظربی تابه بی تاب
یه نفر مثل ستاره اون یکی ساده ی ساده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:9  توسط ساحل و س(ر)م  | 

غریبه

نگاهي دوختم در آيينه چه ناملموس

 

برايم غريبه  اين كيست ؟

 

اين كيست كه با چشمانش حرف مي زند با من

 

 تازه آمدي به جمع ما ؟ لب به سخن باز كرد

 

گفت كه اين تويي اين منم

 

كه براي خودم غريبم به راستي كه اين من بودم
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:7  توسط ساحل و س(ر)م  | 

رازهای عشق »»»»»»»»»

راز۱:

راز عشق در تواضع است.این صفت نشانه ی تظاهر نیست بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است.

میان دو نفر که یک دیگر را دوست دارند. تواضع مانند جویباری آرام است که چشمه ی محبت آنها را تازه وبا طراوت نگه می دارد.

راز ۲:

راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیرند اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی  ات با تو متفاوت است با احترام به نظرهایش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

راز۳:

راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید.

مایع عشقتان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد پر کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 15:5  توسط ساحل و س(ر)م  |